تبليغاتX
معمولیه معمولی

با توجه به اینکه خیلی ها به اشتباه تصور کرده بودن من این شعرو به خودم گفتم (!) در صورتی که من س.ع.ب هستم و شعر رو س.ع.د تقدیم کرده بودم و اینکه حقوقمونو گرفتیم و اینها خلاصه من مزخرفات اول پست رو حذف کردم به جش چندتا پ ن اضافه می کنم :

1- اگه دنبال چنتا پست ردیف واسه مناسبت های اخیر می گردین برین تو آرشیو !

2- پیشاپیش عید رو به همه تبریک می گم با کلی آرزوی خوب واسه همه شما خوبا

3- هنوز این شعر رو تقدیم میکنم به س.ع.د !

***

بخوانی درس با خواری و خفت ... بمالی پاچه ی (!) استاد به منت

شوی له ! در صف ِ حذف و اضافه ... همیشه توی لیست حذف ، اسمت

مدامی در پی ِ تکمیل ِ جزوه ... به نزد ِ دوستان ِ بی مروت

بخوابی خوابگاه با سوسک و موشان ... همان شب خواب مشروطیست ، قسمت

ببینی عاقبت دو زار نیارزد ... همان مدرک ، که دادندش به دستت

همیشه بر سر ِ کار ِ مهندس

همیشه زیر ِ آواره مهندس

اگه مشته همه دردای مردم

برای اون یه خروار ِ مهندس !

سپس باید به سربازی روی تو ... به کار ِ مفت هم راضی شوی تو

ز صبح ِ زود تا بوق ِ سگ ِ شب ... برای این و آن سگ دو زنی تو

بمالی پاچه ی (!) سرگرد و سرهنگ ... به پیش ِ ناکسان دائم خمی تو

نکردی گوش ، حرف ِ زور ِ ایشان ... اضافه خدمت از هر سو خوری تو

و چون پایان رسد خدمت ببینی ... دو سال از عمر را علاف شدی تو

همیشه بر سر ِ کار ِ مهندس

همیشه زیر ِ آواره مهندس

اگه مشته همه دردای مردم

برای اون یه خروار ِ مهندس !

و اکنون با یه مدرک ،کارت ِ خدمت ... به دنبال یه پستی ، توی شرکت

نداری پارتی و کاری برات نیست ... به جز آبدارچیه نیمه موقت !!

بمالی پاچه ی (!) هر کار فرما ... بیابان گرد گردی از مضیغت !

""هر آنچه داشتی بر باد بینی ... ز طبع ِ شعر و وبلاگ و رفاقت""

شود یار ِ تو در تنهایی ، سیگار ... که الحق نیک یاری شد برایت

همیشه بر سر ِ کار ِ مهندس

همیشه زیر ِ آواره مهندس

اگه مشته همه دردای مردم

برای اون یه خروار ِ مهندس !

ولی یک نکته ای باشد در این کار ... بیارزد بر همه سختی و آوار

بگو پس شکر ِ ایزد را دو چندان ... اگر سودت یک و درد ِ تو بسیار

کسی که زن نمی ده همچو ما را ... خلاصی تا ابد از گیر و از دار

 


 یک هفته از روز مهندس گذشته لذا با عرض شرمندگی از دیر کرد

روز مهندس رو به همه ی مهندس های زحمت کش مخصوصا مهندسین نقشه بردار ! تبریک می گم و آرزوی موفقیت دارم واسه همشون


+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 اسفند1388ساعت 13:50  توسط س.ع.ب  | 
در کتب و مصحفات قدیمه نام میرزا محمود خوشه چین را به وفور یابی که وی را از علما و مفسران زمان خویش دانستندی که در هر باب سخنی گفتندی و از هر دریا جرئه ای .

حتی شیخ ابو زید علیه الرحمه در مدح وی این چنین سروده است :

همان میرزا ، محمودبن ِ خوشه // که هرچی حسن و نیکوییست به توشه

تمام حسن ِ اخلاقش به یک سمت // که زیبایی و خوش پوشی به روشه !

وی در تمام طول عمر گهر بار خویش بر آن بود تا آنرا کند که دیگران را از عهده نیاید و کتبی را تالیف کند که هیچ کس خواندن نتواند ! از جمله می توان کتب "الپیچ الثانی فی وسط الاتوبانی" ، "گند الحسابی فی ممالک الارتباطی" ،"مجمع الاسرار فی بمب و الانفجار"،"تقسیم العموم فی خوشت الثلاثی"،"درر المنثور فی هاله ای از نور"و بسیاری از کتب دیگر نام برد که هر یک را خود تفاسیر آمده است به چه گندگی !

از آن جمله کتاب "تقسیم العموم فی خوشت الثلاثی" از ارزش بالایی برخوردار است چرا که در آن وی دنیارا به تاکستانی تشبیه نمودندی و عوام را خوشه های این تاکستان !  که چون خوشه ای پر بار تر باشد بیشتر رسیدگی لازم آید و آنرا که کِه ، مه !

خوشه ی سه را چو بنهادی دو سال // آنچه می باید شود از آن حصال !

آنچه در تالیفات این عالم ربانی بسی مورد اهم است آن باشد که روزی چند از تالیف کتاب نگذشه ، خود ، نقیض تالیف خویش کتابت کند تا عبرتی باشد برای سایرین !

خوشه ها برچیده شد قبل از درو // حدس ِ آن می رفت از پیش و جلو

چون که قانونی شود تصویب در این مملکت // هفته ی بعدش شود ملقی یهو !


+ نوشته شده در  یکشنبه 25 بهمن1388ساعت 19:17  توسط س.ع.ب  | 

گوش کن این شعر را از این رفیق ... خوشه ی خود را شناسانم دقیق

خوشه ی اول که جمله ملّتیم ... نیستیم در پول نفت ، اندک سهیم

کارمند و کاسب و بی کار و غیر ... در قطار مشکلات ، بر روی ریل

هشت ما در نزد ِ نه مانده گرو ... آرزو مانده به دل ، مرغ و پلو

جمله این خوشه به فکر ِ قسط و وام ... کی شنیدی جز نداری زو کلام

خودروی فرسوده مان ، پیکان ، رنو ... هم عقب رنگ است و هم سقف و جلو

عمر خود را ما سراسر در صفیم ... از سر ِ اجبار ، طرفدار رژیم 1

خوشه ی دوم نبود از یک جدا ... فرق ، کی یابی میان این دو را ؟

خوشه دوم شدم من بعد از آن ... یک بُدم ، این ه بود مثل ِ همان

خوشه ی سوم من و محمود خان2  ... راک فلر ، بیل گیتس هست و دیگران

جملگی اندر رفاه و حال و حول ... فین خود گیریم با اوراق ِ پول

یک زمان پاریس و یک آن در ونیز ... دست و روی ِ شسته ، شیکپوش و تمیز

نیست کاری با سیاست کار ِ ما ... دور باشد از تقلب کار ِ ما

نه وکیلیند و وزیرند و رئیس ... نان به نرخ روز خورد و گفته هیس !

***

خوشه ی ما خود نفهمیدیم چیست ! ... در کجا استاده ایم در این لیست

خوشه و یارانه یک بازی بود ... کی خدا از ظلمتان راضی بود ؟


۱- منظور شاعر احتمال زیاد گرفتن رژیم غذایی از روی اجبار هست وگرنه رژیم حکومتی که معلومه چقدر خاطرخواه داره !

۲- محمود خان ژسر عموی ناتنی شاهرخ خان هست و هیچ ربطی به رئیس جمهور محبوب ما نداره

۳- احتمالا به یمن بازگشت من امروز پرسپولیس زد استقلال رو ترکوند . دمش گرم دم کریم گرم


+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 بهمن1388ساعت 17:11  توسط س.ع.ب  | 
السلام علی کل محبوب القلبنا و ستار العیوبنا و همراهنا فی کل امورنا

نقل است در احادیث که شیخ ابوزید لعنت الله علیه را پرسیدندی یا شیخ آخر تو وب لاگ نویس هستی یا خیر ؟!

پس شیخ سر ز شرم به زیر افکند و گفت :

- به زودیه زود این وب لاگ به روز خواهد شد

- از همه ی کسانی که این مدت هم ! به یاد من بودند تشکر می کنم

- از اینکه نظرات بی جواب موندن عذر خواهی . دیگه تکرار نمی شه

- یه عذر خواهی خاص از عسل خانم ( هر چی باشه اینجا رو از صدقه سر اون دارم ) ایشون از اینکه وب لاگ ما بسته بود بسی خشمگین شده بودند و دیگه کار به فوحش و کتک کاری کشیده بود که من برگشتم و همه چی ختم به خیر شد

خیلی منتظر نمی ذارمتون

زود برمی گردم

فعلا با اجازه


+ نوشته شده در  سه شنبه 13 بهمن1388ساعت 3:17  توسط س.ع.ب  | 

تو که آخر به دادن روی آری  // چرا بی خود کنی خود را معطل ؟!

نکن بی خود به کردن فکر مشغول // به روی خوش بده از روز ِ اول

{ای بابا چرا نخونده فکر بد می کنید ! شیخ مرد خداست و این حرفا ازش بعیده . اما واسه رفع سوتفاهمات باید بگم منظور مهر کردن و سکه دادن هست که مهر و سکه توی این پسا به قرائن مختلف حذف شده}

در خبر است شیخ عیسی ابو زید ، راضیاً من الله و داعیا من العام و قاضیا بالعباد را که فرمود مریدان را :

"کل الداماد ثلاثه ، قسم الاول و قسم الثانی و قسم الثالث !

و خداوند هیچ یک را بر دیگری برتری ندادندی که انّ اکرمکم عند الله و قلیلون من ما متوجهون !

و لا استثناعن فی هاذا القصه که شیخ راست گوید و از دروغ چیزی بر او نماسه..."

تو که داماد گشتی ، بخت یارت // که با قاضی نیافتد کار و بارت

که گر اینسان شود حتی بتادین // نباشد مرهمی بر عضو ِ پارت ! (1)

(1) برخی این شعر را با کلمه ی نشیمن به جای عضو خواندندی که آن صحیح تر است که چون به چهارچوب وزن ، آن کلام ِ سه حرفی که به کاف شروع و به واو و نون ختم شود به کار بری بی ادبی باشد و احادیث فیلتر گردند !

و این حدیث را فصول باشد و هر فصل را اجزا دیگر شمول باشد و هر جزؤ را آیاتی دخول باشد و هر آیت را تفاسیر باشد که چون به تحریر در آوری بار صد شتر است و انظر علی ابل کیف خلقت !

پس ما را بدین عقل ناقص و زبان قاصر چه چیز در باب این حدیث بتوان گفت جز اندکی که منظور شیخ را جز خدا نداند که در فهمیدن خدا هم شک باشد !

و آن قسم الاول آناند که به دادگاهند ، تا حکم صادر شود و سپس برجی یک سکه دهند و قسم دوم آنان که دادگاه را سپری نمودندی و ماهی یک سکه می دهند و قسم السوم را از مایه داران بدان که جمعی سکه را به یکباره دادندی و الباقی را به اقساط ماهی یک بار می دهند !

و هر که را از مریدان و رفیقان و قدیمان و جدیدان و خوشتیپان و بی ریختان و شریفان و زرنگان و فقیران و ثروتمندان ، دیدندی همین وضع باشد .

تو ای داماد ِ خوش باور چه کردی ؟ // خیال ِ باطلت ، هر شب بکردی ؟

بده هر ماه !!! تا عبرت بگیری // تو که در بند ِ احساسات اسیری

***

طلاق حق است ای مردان بدانید // که این حق عاقبت بر سر بیاید

کسی عاقل بود در بین ایشان // که از مهر ِ زن ِ خود ، نیک کاهد

***

 


+ نوشته شده در  جمعه 15 آبان1388ساعت 2:26  توسط س.ع.ب  | 
نقل است در روایات که شیخ ابوزید عله الرحمه را پرسیدندی یا شیخ تو که بر خلقت ناظر بودی پاسخ گوی که چرا خداوند عالمیان خود را از نظر ها داشت نهان ؟

شیخ این چنسن پاسخ داد که روزی ملکی نزد ایزد برفت و پرسید خدایا ! از چه رو دختران را خلق کردی ؟

پس خداوند از آن روز دیگر هیچ نگفت و از نظر ها پنهان بماند و روی از کرده پشیمان نمود .

هر کسی را بهر کاری ساختند ... آنچه کار آمد به کار انداختند

لیک دختر بود استثنا بر این ... این یکی را بی جهت پرداختند

در کتاب جامع النصایح آمده است که روزی شیخ ابوزید رضی الله عنه چون نماز به اتمام رساندندی بر منبر برفت تا نصیحتی نماید مریدان را که هنوز کلامی متراوش ننموده بودی که رندی برخاست و گفت بدان حال که نیشش تا بناگوش فراخ بودندی که یا شیخ امروز روز دختر است و خطبه ای در این مقام ایراد کن !

پس شیخ فریاد زد که ای کسانی که ایمان آوردید اصلا همه ی سال به نام نسوان کنید مگر ما بخیلیم ! لیک نیم روزی یا کمتر از آن هم به نام پسران درآرید که در آن از دست جنس مخالف سری آسوده گردانند !

نه آدم ز حوا نصیبی ببرد ... و خاتم به دست زنان زهر خورد

نیابی خلاصی ز دست زنان ... که یک ساعت اینسان بود یک رکورد !

شیخ بل الدین گراهامبلی را پرسیدند این تلفن که خلق نمودی کدام سنگ از جلوی پای مسلمین بردارد ؟ فرمود دختران را

پس ای اهل ایمان به هر چه در توان دارید خود را بیارایی و زیر یوغ نسوان نروید که چون سه روز از سال به نام خود نمودند تا 362 روز دیگر نیز به نام نزنند آرام ننشینند .

از اول بود ، تنها روز ِ مادر ... سپس روز زن آمد ، بد ز بدتر

دگر این آخری نوبره والا !! ... چه صیغه ای بود این روز دختر ؟!

پس ای دختر بدان و آگاه باش که آنچه شیخ گفت نه از حسادت بود بل که از شجاعت بود که شیخ مرد خداست و نگوید جز راست ! اما با اینکه از این روز دل خوشی ندارد لیک آنرا به تو تبریک گوید باشد که ایمان آورید !

اگر چه دلخورم از روز دختر ... ولی تبریک می گویم سراسر

دعای خیر من همراه نسوان ... نصیب او شود یک دونه شوهر


+ نوشته شده در  جمعه 1 آبان1388ساعت 2:58  توسط س.ع.ب  | 
در کتب امده است که شیخ ابو زید مریدان را بسیار نکوهش نمودندی از بیان خاطرات در بلاگ که بیننده را به چه آید که من کجا بودم و چه کردم ! پس ای عیسی بر آن باش تا چنین نکنی و گر چنین کردی چند روزی بیش بر صفحه ی بلاگت نماند که مریدان را جفاکار گشته ای و تو را عذابیست الیم آن هم در همین رژیم !

راهپیمایی

گشت ِ ارشادی به ره دید و گریبانم گرفت ... گفت من را کیستی ؟ کین گونه پنهان می روی

بی جهت مشکوک گردیده به من ... گفت مستی کین چنین افتان و خیزان می روی

یا که معتادی و از بس نئشه ای ... سر به زیر افکنده با وضعی پریشان می روی

باز گو از نسبتت با دختری ... دست در دستش گره داری و با آن می روی

این لباست آخر جرم است هان ... آستین کوتاه و با این تنگ تنبان می روی ؟

گفتمش کو دختر و کو بنگ و می ؟! ... بی گناهم من ، چرا القاب بی جا می دهی ؟

گر که سر بر زیر دارم از حیاست ... تو جواب حرف را با چنگ و دندان می دهی ؟!

رفتن ار جرم است جمله مجرمیم ... می روند جمله ، تو خود هم می روی !!!

گفت رفتن نیز جرم است این زمان ... دست من بست و بگفتم که به زندان می روی !

***

از قضا کهریزکم برد و چنان کاری بکرد ... خود ندانی شهر قزوینی و یا اینکه به تهران می روی

 

 


+ نوشته شده در  شنبه 25 مهر1388ساعت 14:27  توسط س.ع.ب  |