تبليغاتX
معمولیه معمولی

می کنم آغار با نام خدا // این غزل گویم ز تقدیر از شما

دوستانی جملگی درّ و گهر // با صفا ، جاری ، چونان آب ِنهر

اقتضا باشد ادب را این زمان // تا شروع گردد ز نام بانوان

"دختری شرقی(+)" به صافی چون عسل // فکر او بود این بلاگ و این متل

مریم ِمیم نیست گر وب لاگ نویس // لیک مهمان است و نزد رب عزیز

خوشه ی پروین خجل گردیده است // چونکه "پروین(+)" برده بر تحریر دست

من چه گویم از کمالات "نگین(+)" // گوهر شیراز نه ! کلّ زمین

"نیره نورالهدی(+)" استاد من // همچنیند "نادیا(+)" و "دکورتن(+)"

"کوچه ی باران(+)" چو بگذاری قدم // گوییت دردی نبودست از عدم !!

دیگری پاره نمود از رو "نقاب(+)" // "رکسانا(+)" گوید سخن با آب و تاب

وب لاگ "الهام(+)" زیبا و روان // هست همچون جک جک گنجشگکان

این "قلم(+)" را نیست حاجت بر دوات // "پاره ی آتش(+)" پر از شور و نشاط

"احتراز و اعتراض(+)" ار خوانده ای // اندر آن مفهوم بس در ، مانده ای

"گیج علی(+)" عاقل ترین مردمان // آقا "ساعد(+)" فیلسوف است و جوان

"ابن وقت(+)" گرچه ز عین پنهان بماند // لطف خود را با اس ام اس می رساند

جمله می گردیم "همخاک(+)" ار شویم // همره و با هم به وب لاگش رویم

شکر حق را ! "شیخ(+)" افاضاتش به ماست // "شیخ حق گو(+)" هم نگوید غیر راست

"کاکه تیغون(+)" یاری از دیگر دیار // بی شک استاد است "منوچهر،انتظار(+)"

تو بدان از خنده روده بر شوی // گر به "کارگاه نمد مالی(+)" روی

بر همه دنیا دهند گیر سه پیچ // "داش شلم(+)" این سو از آن سو "سر مولیچ(+)"

کی شوی از خواندن وب لاگ سیر // چون روی "وبخند(+)" یا نزد "سفیر(+)"

این یکی را گر نرفتی تو بمیر ! // "حلقه ی باران(+)" و مشتی رند ِ پیر

"برگ خشک(+)" عاری بود از درد و غم // "چاچول(+)" و "انسان معمولی(+)" رو هم

وب لاگ استاد منظوم ِجمال // وب لاگ جاوید ، "آوای خیال(+)"

دست خط این "پزشک(+)" خوب است عجب ! // "خاک سرخ(+)" بر گیر حتی یک وجب

دست آخر نوبت شخصی است رند // چاکر اویم از اینجا تا به هند

نازنین مردی چو نامش همچو گل // نام او گویم ، بخوان با چشم زل

او "عمولی(+)" است یاور دیرینه ام // بس گران چون گوهر و سیمینه ام

هرکه افتادست ، نامش از قلم // این کهن شیخ را ببخشد از کرم

گشت پایان مثنوی لیکن هنوز // شرم یاران می زند بر سینه سوز

از خدا خواهم برای هر کدام // تا ابد شادی و ایام ِ به کام

********************************

سلام

من این شعر رو وقتی اینجا نبودم گفته بودم ! از وقتی هم اومدم خوب چنتا بیت اضافه کردم و جابجا ولی باز اونی نمیشد که لایق تشکر از دوستای عزیزم باشه ... اما خوب به بهانه ی اومدن عید منتشرش می کنم ... شمام دیگه به بزرگیتون ببخشید اگه کم و کاستی داره .

عید رو هم به همه تبریک می گم .


+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مهر1387ساعت 3:3  توسط س.ع.ب  | 

در احادیث آمده است که از ازل شیخی در ملوک ، سیّار بودندی صاحب کرامات و افاضات که چون خداوندگار آدمی را بیافرید وی را بر نصیحت و پند وی گمارد

من چه کس باشم تو از پروردگار // مسئلت جو تا بگردی رستگار

لیک ، در دنیا ازین دو در گریز // دوستی با دختران و با سیگار

لیک آدم فریب ضعیفه ای خورد و آن کرد که نباید !

و چون آدم به زمین هبوط کردندی شیخ را نیز هبوتیدندی تا به حکم خویش جامه ی عمل بپوشانندی . شیخ خود در بیتی تلمیحی ظریف به بی گناهی خویشتن در هبوط دارندی :

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود // شیشکی دادم و این علت اخراجم بود

پس از همان زمان شیخ بر وعظ و پند آدمی و آدمی زادگان همت گمارد تا سالیان دراز شاید که گرهی از کار خلق کند باز . لیک مردمان که گویی بر دلهاشان مهر بودندی و اکثرشان در خواب تا لنگ ظهر بودندی نصایح وی اندک شمردندی و وی را " شیخ ابوزید چرت گوی" خواندندی !

شیخ را که این بسی سنگین بودندی و این نام چون لکه ی ننگین بودندی زین غافلان بسی دل چرکین بودندی شبی در غار شد و با خدای خود چنین راز نیاز کردندی :

رسیده وقت کوچ و رحلت یار // درخت پند لیکن هست پر بار

نصیحت می کنم تا آخر عمر // چه در دریا چه در خشکی چه در غار !

پس از خداوند خواست تا وی به خوابی عمیق فرو کشندی تا این مردمان کمی طعم بی شیخی چشندی و آنگاه بیدار شوندی که مردمان بیدار نیز ...

پس به خوابی رفتندی 3 ماهه یا شاید 300 ساله که هیچ کس عدد آن نداند و چون برخیزید با خود اندیشید که روزی یا قسمتی از آن در خواب بودندی لیک ندای ذهنش از صدای معده اش کمتر بودندی تا بداند که دعایش مستجاب گشته که شیخ مرد خداست ... پس بر آن شد تا قرصی نان بخرد و صدای معده فرو نشانندی لیک چون از غار بیرون آمدندی دیدندی که از جلوی غار اتوبانی رد شده است و در میان آن دوربرگردانی حفر شده است لیک این بر تعجبش نیافزود که در بلاد کفر رسم بر این است که شهرداران چنین کنند که شاید به ریاست جمهور نایل شوندندی !

و چون پیشتر برفتندی اوضاع دیگرگونه تر یافتندی و گمان بردندی که نکند آن سان شد که برفت ؟! پس از نیت خرید نان منصرف گشتندی و سکه اش در جیب گذاشتندی به صرافی رفتندی به آهستگی در گوش وی نجوا بکردندی که ای رند دانا تنها تو بر قدمت این سکه هستی توانا ...

پس رند نگاهی به سکه انداختندی و بس تعجب بکردندی و گفتندی که ای پیر مرد بدان که تورا گنجیست عظیم .

شیخ پرسید مگر سکه ی من به کدام عصر متعلق است ؟!

رند گفت : عصر شیخ ابوزید چرت گو !!!

**********

سلام

ایندفعه واقعا برگشتم ... این می شه اولین پست پاییز .

تو اولین خونه تکونیه ماهرانه (!!!!) یه دست کاری توی لینکدونی شده قسمت نازنینان که دوستای نازنینی هستند که واقعا گروه بندیشون بی انصافی هست و من مخلص همشونم و از لطفشون مخصوصا تو این سه ماهه غیبتم تشکر می کنم . قسمت دوم هم مخصوص طنز نویس هاست که خوب لینکاشونو جدا نوشتم چون واسه ی من جنبه ی آموزشی داره ( شمام صدای ترق تروق شنیدید ؟! )

عزیزان یه نیگاهی بندازن بی زحمت اگه پیشنهادی هست بگید به دیده ی منت .

راستی

می دونم این چند وقت هر بار اومدم هی تشکر کردم دیگه شورشو در اوردم ولی منتظر یه تشکر نامه ی مخصوص باشید ... که دیگه موضوع رو همین جا تمومش کنیم !

مطلب دوم اینکه از همین الان شروع می کنم خدمت تک تکتون میام ! فکر کردید من نیستم میاید یه نظری می دید و می رید ؟! نونهالان گروه ۲ بیشتر مراقب خودشون باشن !

زیاده عرضی نیست ... مخلصیم


+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 مهر1387ساعت 7:49  توسط س.ع.ب  | 
سلام

دوباره توهم نزنید من هنوز برنگشتم !

تقریبا ۹۰٪ کامنت ها حاکی از اون بود که عکسام باز نمی شه ... خوب عکسی که باز نشه نبودنش بهتر از بودنشه لذا پاکشون کردم ...

اما تنها دلیل گرفتن اجازه ی یه خروج ۲ ساعته از کارگاه و یه راست اومدن سراغ اولین کافی نت این بود که بگم و تاکید کنم که دلم خیلی تنگ شده برای همه ... همه اون هایی که می اومدن اینجا نسبت به من لطف داشتن ... اونهایی که سه ماه که هیچ سه قرن هم بگذره فراموششون نمی کنم .

مخصوصا یکی که چند روز پیش هم تولدش بود و من نبودم که بهش تبریک بگم و شرمندش شدم !!

عسل خانم (+)

 تولدت رو با چند روز تاخیر تبریک می گم و امید وارم کلی عمر کنی و از تاخیرم هم معذرت می خوام .

بد نیست بدونید اگه اون نبود من هیچ وقت وب لاگ نویس نمی شدم و  این وب لاگ و شیخ ابو زید و این حرفا همه از صدقه سر ایشونه .

در ضمن ایشون یه سور زده به ایوب پیامبر ! خدایی تحمل من کار سختیه ...

ازش ممنونم و دوباره بهش تبریک می گم .


+ نوشته شده در  سه شنبه 22 مرداد1387ساعت 13:59  توسط س.ع.ب  | 

خلقت شیخ ابوزید

چون خداوند ِجهانم آفرید // ناگهان هم رنگ رخسارش پرید !

گفت آخر این که کردم خلقتش // شیشه خورده بس زیاده تو تنش

پاک یادم رفت تا عقلش دهم // بیشتر دادم زبانی در دهن

یک زبان تیز و برّا و دراز // تا بیاندازد همی پرده ز راز

چون ملائک این سخن دادند گوش // ناگهان برپا بشد جوش و خروش

گر که ما سجده نمودیم آن یکی // سجده عمرا" می کنیم بر این یکی

لااقل آن بود آدم این ، دغل // دست شیطان بسته از پشت و بغل

پس خداوند جهان لبخند زد // گو به رینگ است و یکی ترفند زد

گفت آنها را که گمراهید همه // این یکی هم طفلکی یک آدمه !

گر ندادم عقل او را علتیست // گر دراز است او زبان را حکمتیست

عقل آخر به چه کار آید همی // او زبان خواهد که می دارد همی

شیخ عیسی ِابو زید است او // مور هم ظلمی ندید از دست او

او دهد دل های غمگین را شفا // با بلاگی چرت پرت ، بی محتوا

خنده بنشاند به لب های خُلَق // چون بلغزاند قلم روی ورق

او بکردم خلق چون طنّاز بود // هر که او سجده نکرد ، لجباز بود

پس ملائک جز یکی دولا شدند // شیخ مجنون جملگی لیلا شدند

من بگویم کیست او با این سخن // آنکه می خواند همکنون شعر من !!!!

*****

جمعه ی همین هفته تولد منه !!! پیشا پیش سالگرد نزول این بلای آسمانی رو خدمت خودم تبریک می گم !

چون که بیست مغرب بکرد شمس منیر

در چنین گرمای جان فرسای تیر

"شیخ عیسی ِ ابو زید" زاده شد

زین سبب دلشاد شد برنا و پیر

اما علت گذاشتن این پست ، چند روز زود تر، اینه که بنا به کسب تجربیات کاری ، سفری دو یا سه ماهه در پیش هست که همین فردا از حضور همگی مرخص می شم و تا آخر تابستون همه از دست من راحتن . اگه دیگه برنگشتم که از همین جا همگی دوستان عزیز تر جانم رو به خدا می سپارم و برای همگی آرزوی شادی و موفقیت دارم و اگرهم به سلامتی برگشتم که دوباره همین آش و همین کاسه ( البته احتمال دومی بیشتره چون از قدیم یه چیزایی در مورد بادمجان بم می گفتن که به طرز عجیبی در مورد من صادقه ! )

خیلی دوست دارم که تک تک به وب لاگ همه سر بزنم و از همه خداحافظی کنم اما به من ببخشید که عجیب ناگهانی این موضوع پیش اومد ... جایی که می رم یه کارگاه عمرانی 125 کیلومتر دور تر از آبادانی هست پس "عمولی" نیای گله کنی که لااقل می رفتی کافی نت !

چون این آخرین پست تابستان هست اصلا" دلم نمیاد تمومش کنم اما خوب باید یه جوری تموم شه ...

توی این مدت اگه شوخی یا حرفی زده شد بی قرض بوده این کوچکترین رو بخشیدید باز هم حلال کنید بزارید توی اون بیابون سر راحت روی تخته سنگ بذاره ! ارادت داریم خدمت همه ی کسانی که در خدمتشون بودیم حتی اونایی که یه بار اشتباهی اومدن اینجا حتی گروه 2 ها !

تا اول مهر ، مهر نگهدارتون


+ نوشته شده در  دوشنبه 17 تیر1387ساعت 16:33  توسط س.ع.ب  | 

- حقوق بازنشستگان تا 12% افزایش (1) یافت . جراید

- سن ازدواج در کشور افزایش یافت - جراید یه خورده زرد تر !

***

کشورم فردوس را رد کرده است // دولتم ره بر بدی سد کرده است

مردمانم وضع ، خوب و فربه اند // آب دریا جزر نه ! مد کرده است

دوش دیدم پیر مردی از خوشی // شیش ماهه ، مو مجعّد کرده است

باز بنشسته شده بودش ز کار // فکر تجدید فراش اورا مردد کرده است

این همه پول زیادی شد سبب // آنچه می باید نباید ، کرده است

بس زیادی مستمری شان دهند // عادت این مردمان بد کرده است

شکر ، این دولت ز تامین رفاه // ملت ایران ، سرآمد کرده است

------------------------------------------------------------------------

1- البته گویا 12% افزایش یعنی همون 100 هزار تومن کاهش !

مدتی بود سیاسی نشده بودیم کم کم داشت عقده می شد ! یه نصیحتی هم داشتم واسه این افرادی که حقوقاشون اضافه شده و فکر زن گرفتن به سرشون زده :

فاش می گویم ز دردی بی علاج // بد تر از حصبه ، وبا هست ازدواج

تا نداری زن ! بوَد دردت یکی // درد تنهایی و تلخی ِ مزاج

چون گرفتی زن ! شود دردت هزار // بر همه هستی زنی چوب حراج


+ نوشته شده در  دوشنبه 10 تیر1387ساعت 10:31  توسط س.ع.ب  | 
 

"روز مادر" آمد و در امتحان ، غوطه ورم !!

پر شده از جزوه و درس و کتاب ، دور و برم

یا به دانشگاه و یا در خانه حبسم ، در اتاق

پاک از ذهنم برفته ، مهر ها ی مادرم ...

آن زمان را که ببودم ، کودکی رند و چموش

بس هیاهو داشتم گویی ...خرم!!!...

چون بیامد فصل سخت امتحان ، آن سال ها

مادرم تا صبح بیداری کشید ، بالا سرم

تا بخوانم درس و گردم مرد گنده واس خودم !

من همه مردیه خود را ، وام دار ِ مادرم

نیک می دانم که می داند که اوقاتم پر است

نیز می دانم ، قصورم را نبیند ، از کَرَم

او تمام شعر من ، احساس من

دوست می دارم چو جان ، این گوهرم

تقدیم به مادر عزیزم

----------------------------------------------------------

پ ن :

سلام

قبل از هر چیز تولد حضرت زهرا و روز مادر رو پیش پیش به همه ی مادر ها تبریک می گم ... بقیه هم که مادر نیستن خودشونو الکی قاطی نکنن !

هدف از این پ ن که فکر کنم طولانی تر از خود پست بشه دو تا بازی وب لاگی هست که جناب شیخ راستگو و سرکار خانم رکسانا بنده رو قابل دونستن و دعوت کردن ...

شدم دعوت من از سوی رفیقان // به دو بازیه پور شور و هیجان

تو خود دانی که من بد حال و پیرم // ولی پاسخ بگویم لطف ایشان

بازیه اول :

خوب تو بازیه اول باید اسم فیلم هایی رو که دوست دارم بنویسم ... اگه ندیدید بیاید از خودم بگیرید !

1- God fathers !

2- Unforgiven

3- Troy

4- Gladiator

5- Recruit

6- Chocolate

7- Seven

8- Crash

9- Lord of War

10- Prestige

11- Pianist

12- Red Violen

13- Awake

14- Jacket

15- Sene of Woman

16- Saw l & ll

17- Chicago

18- A Tale of Tow Sister

19- Munich

20- Saving Privet Ryan

21- Hitman

22- Beowolf

من عوض اینکه 10 تا فیلم و 10 تا کارگردان بگم 20 تا فیلم گفتم ...

و بازیگرایی که دوستشون دارم :

1 تا 10 همش آنجلینا جولی !!!!!!!

بازیه دوم

من فکر می کنم توی این همه پست که تو 4 تا وب لاگ نوشتم انتخاب یکی کار سختیه ... و چون حافظه ی بلند مدتم کلا خون بهش نمی رسه فعلا همین شعری که گفتم رو شدیدا بهش علاقه مند شدم ... آخه من هیچ کدوم از نوشته هامو به کسی از خونوادم نشون نمی دم ! . دیشب وقتی این شعر رو گفتم گذاشتم کناز جزوه مزوه هام و خوابیدم ... صبح احساس کردم یکی بالای سرمه ! وقتی چشمامو باز کردم دیدم مادرمه و داره اینو می خونه ... وقتی منو دید آروم زد رو کتفم و گفت : این درس خوندنته ؟!

وقتی کاغذ رو ازش گرفتم دیدم مصرع پنجم رو اینطوری اصلاح کرده :

آن زمانی را که بودم کودکی رند و چموش

حالا اشکاتونو پاک کنید ...! می گم حالا که خیلی بازیه دومم لوس شد هر کس نظر می ده "موظف" هست پستی که بیشتر از همه خوشش اومده رو بگه ...

راستی

اونهایی که دعوت هستن به صورت مشترک :

عسل خانم و هم خاک و لی لی خانم و دختری با نقاب پاره و عمو لی و خانم پورجوادی و نگین بانوی شیراز و آقا ساعد فیلسوف جوان و حامد خان معمولی و حاج شلم رفیق جدید و آقا مصطفی وب لاگ گیج علی و جناب سفیر و یکی از اعضای حلقه ی باران به قید قرعه ! و استاد منوچهر انتظار اگه وقت دارند و بقیه !


+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 1:29  توسط س.ع.ب  | 

روزی شیخ ابو زید در غار به عبادت مشغول بودندی که ناگه ملک الوحی بر وی نازل گشتندی و فرمودندی : "یا شیخ چه نشسته ای که یوم الارتحال نزدیک است برخیز و بانگ رحیل سر ده تا رسالتت تکمیل گردد که بسیار سفر باید تا پخته شود خامی "

پس شیخ از همان جا اس ام اسی مریدان را دادندی که خداوند 5 روز را تعطیل فرمودندی و ما این holyday را "ارتحالیدی" می نامیم و بر شماست که گر ایمان دارید به سفر روید .

"happy holyday" جونوم

ارتحالی دی ، جونوم !

و در حدیث است که خیل مریدان چنان به افسا نقاط بلاد شتافتند که هر چه جاده و اتوبان بود بسته گشتندی !

و شیخ رضی الله عنه و عن کل مریده و رفیقه و لعن الله کل عناده خود به بلاد طبرستان نزول اجلال فرمودندی که شنیده بودندی کفر در آن بلاد بیداد می کنندندی و چون بدانجا رسیدندی دسته دسته مریدان خدمت شیخ رسیده پندی گرفتندی و قطره ای از دریای علم لایزال شیخ که خدایش حفظ فرماید .

در آن میان رندی ژنده پوش و بد بود در طلب زیارت شیخ بیتابی می نمود که مرا با شیخ کاریست واجب . لیک ملازمان شیخ به سبب بوی بد وی را از دیدار شیخ منع نمودندی .

در تمام عمر دیدار تو را دارم به دل

عشق تو ، با خود برم من زیر ِگِل

القصه آنقدر بی تابی بکردندی که شیخ خود پی بردندی و بار بدادندی وی را ، و چون نزد شیخ رسیده بودندی شیخ را فرمود : " جانم به فدایت چندی پیش صیدی به تور انداختم از آبزیان که ندانم چیست خدمت آوردم تا بر حلال و حرامش امر دهی "

شیخ را که تنفری عمیق در دل با ماهیان داشتندی گفتندی : " این درست که ما عالم ِپیدا و نهانیم و یکی بعد از آخرین و یکی قبل از اولین پیامبر در جهانیم لیک از آبزیان هیچ ندانیم و این امر را به عالمان علمش سپاریم " . سپس فرمود چه کس این آبزی را دیده و می شناسد ؟

و چون هه در سکوت بودندی رندی از صاحبان علم ماهیان و صاحب کتاب " فی الاحوال السمک و یاکولون بالنمک" فرمود" اُذُن هو عجیب !" ( یعنی گوشاش عجیبه ) سپس رندی از بلاد کفر صاحب کتاب جلیل القدر "mahi shenasiye novin" فرمود " its brown" (یعنی قهوه ایه)

سپس هر کس نظری داد لیک هیچ کس تا به حال آن ماهی را نه دیده بودندی و نه خورده بودندی !

پس شیخ فرمود این موجود را که هیچ کس مشناسد " اذن براون" نامم و آنگاه بر حلال و حرامش نظر دهم که به نیکی سیخ بر آن رفته و بر حرارت پخته و برنج کیلویی خدا تومن در کنارش ریخته . و اکنون نیز بهر عبادت به غار روم .

در حدیث است که آن هنگام که آن ماهی کباب شدندی و بهر شیخ به غار فرستادندی نه جوابی بهر حلال و حرام بودنش بازگشتندی و نه خود ماهی !!!!


+ نوشته شده در  یکشنبه 19 خرداد1387ساعت 15:21  توسط س.ع.ب  |