تبليغاتX
معمولیه معمولی

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود یه پیرمرد سالخورده ی فقیری بود که از همه ی مال دنیا فقط یه گاو داشت .
پیرمرد گاوشو خیلی دوست داشت هر روز می بردش چرا تا علف های تازه بخوره ، هر شب تیمارش می کرد تمیزش می کرد . با اینکه خودش خیلی فقیر بود اما حسابی به گاوه می رسید .این گاو با اینکه خیلی خوشگل و خیلی تپل مپل بود اما یه ایراد خیلی بزرگ داشت و اون این بود که هیچ کاری ازش بر نمی اومد ... نه زیر گاوآهن می رفت نه شیر می داد نه بچه می زایید ! البته این تقصیر خودش نبود چون گاوها واسه بچه اوردن حداقل دوتاشون لازمه ... خلاصه با اینکه این گاوه هیچ کاری بلد نبود پیرمرد بیچاره دلش نمی اومد اونو بکشه که حداقل از گوشت و پوستش یه استفاده ای بکنه .
پیرمرد روز به روز فقیر تر می شد گاوش روز به روز چاق تر و تنبل تر و بی کار تر تا اینکه پیرمرد دیگه از عهده ی مخارج گاوه بر نمی اومد ... دیگه نمی تونست براش علوفه ی تازه تهیه کنه ... تازه چند بارم که کنار نهر آب اونو می شست جریمه شده بود حتی نزدیک بود گاو رو ببرن گاوکینگ ( پارکینگ گاو ها )
این شد که پیره مرد دیگه مجبور بود گاوه رو بفروشه به قصاب محل که پول خوبی بابتش می داد ... قرار مداراشو که با قصاب گذاشت ، اومد که طناب بندازه دور گردن گاوه که ببردش ، گاوه زد زیر گریه و گفت :
- منو به قصاب نفروش ... خواهش می کنم ... هق هق هق
- آخه دیگه از عهده ی مخارجت بر نمیام ... باز خوبه تصمیم به ادامه تحصیل نداری وگرنه خیلی زود تر از این حرفا باید می فروختمت !
- قول می دم گاو خوبی بشم ... اصلا خودم کار می کنم پول در میارم ... منو نفروش به قصاب ... من جوونم !
- آخه تو که هیچ کاری بلد نیستی ؟!
- عجب گاوی هستی ... نمی بینی می تونم حرف بزنم !
پیرمرد که تازه دوزاریش افتاده بود در حالی که کمی هم ترسیده بود متقاعد شد که می تونه از هنر گاوش حسابی پول در بیاره .
پس سریع دست به کار شد و اول یه حموم حسابی از گاوه کرد و یه دست لباس خوشگل بهش پوشوند و چون طویله برای مجالس عمومی و خبرنگارا و اینا مناسب نبود اونو برد اونور باغ که درختای بهاری بود و واسه خودش باغستان و بهارستانی بود و خیلی قشنگ بود ! خلاصه یه صندلی مجلسی هم واسش دست پا کرد اونو نشوند روش ... بعد هم تو همه جا جار زد که :" آی مردم این گاو من حسابی باسواده و دکترا داره و چنتا مدرک داره بیاین تا واستون تصمیم گیری کنه "
مردم هم حسابی هجوم آوردن و حسابی استقبال کردن البته باید بگم که پیرمرد تمام اون مدارک دانشگاهی رو از دانشگاهای خارجی خریده بود !
خلاصه روزگار به همین روش می گذشت و این گاو ، حسابی ، مجلسی واسه خودش به پا کرده بود اینو استیضاح می کرد اونو ابقا می کرد از اون سوال می کرد و پیرمرد هم پولارو پارو می کرد !
یه روز پیر مرد به خودش گفت حالا اینهمه مشتری دارم چه نیازی به گاوه دارم ؟! من چیم از اون کمتره ؟! خودم میشینم جاش واسه همه تصمیم گیری می کنم ...
این شد که گاو رو بر خلاف میل باطنیش فروخت و واسه اینکه مردم رو فریب بده حسابی تبلیغات کرد و همه جا پوستر زد و ستاد زد و تو ستادش تقویم و چایی می داد تا اینکه تقریبا همه ی مردم رو گول زد و کاری کرد اونا انتخابش کنن ...
خلاصه پیرمرد حسابی معروف و مشهور و پول دار شد ... همین چند روز پیش هم 100 میلیون گرفت .
----------------------------------------
نتیجه ی سیاسی : هیچ نتیجه ی سیاسی نمیشه از این داستان گرفت !
نتیجه ی ریاضی : 100 میلیون خیلی صفر داره ...
نتیجه ی اخلاقی : بابا و ماماناتونو دوست داشته باشید و قبل از خواب مسواک بزنید
نتیجه ی تاریخی : کی سالگرد افتتاح مجلسه ؟ آبان ؟! من از کجا بدونم ؟!
نتیجه ی وب لاگی : یکی بهم گفت تکراری شدم ... تکراری شدم ؟ 

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 مهر1387ساعت 0:36  توسط س.ع.ب  | 
در احادیث آمده است که که به یمن بازگشت صاحب الکرامات و للارض مباهات  شیخ الشیوخ ابوزید رضی الله عنه و علی کل مریده وی چون از نماز فارغ گشتندی مریدان را گفتندی تا فردا روز را در سرای محقر شیخ روزه ها افطار کنندندی .
از سفر آمدم و هیچ ندارم سوغات // شده ام من خجل از روی عزیزان هیهات !
پس جمله مریدان زین بزم گران در منزل آن شیخ گرام بس شادی ها کردندی و حرکات موزون بدر و تهیت ها گفتندی یکدگر را که چه فخری ازین بالاتر دمی نشستن با آن دلبر که به هر مهتر و کهتر بود سرور !
چوتو شیخی چنین زاهد کجا بود ؟ // که چون دعوت کنی غفلت روا بود ؟!
و چون فردا رسید شیخ ابو زید به ید مبارک خویش که همو بود که عصا به دست موسی داد و سکان به دست نوح سفره ای آرایید و بهر میهمانان ربعی از خرما و نیمی از قرص نان نهاد لیک هر چه بیشتر منتظر ماندندی مریدی کمتر بدیدندی ... شیخ را که این بی حیایی بسیار گران آمد به میدان شهر رفتندی تا مریدان را یک به یک نفرین کنندندی که بیافتند از پل صرات حتی اگر خواندند همه ی عمر صلات که نخواندند !
پس چون به میدان شهر رسیدندی مریدان را دیده که هریک جلوی تی وی لمیده و یکی بدان صور قبیحه خندیده و آن یکی آب از دهان زآن صور جمیله چکیده و چه و چه ...
و چون چنین دید فریاد برآورد که ای نا مسلمانان مگر دعوت این شیخ کهنسال به نسیان سپردید که اینچنینید ؟! پس یکی از رندان بگفت که : ای شیخ بی خیالی طی نما و تو نیز با ما به جمع بینندگان بپیوند !
تلویزیون ، چو دیدی ، عمرت تباه کردی // رو کن تو فکر توبه ، زیرا گناه کردی
از برق گر کشیدی ، هیچ ! ار نکردی این کار // شبها ز عجز و لابه ، تا صبح آه کردی
پس شیخ که بر پیدا و پنهان دانا بود لختی درنگ نمود و چنین کرد !
در روایات منقول است که ملک وحی هفت بار بر شیخ نزول فرمود که یا شیخ چنین منکری از شما بعید است لیک شیخ هر بار به پرتاب سنگ وی را رمید !
پس شیخ و جمعی از ملازمان به دیدن فیلم نشستندی که ناگاه شیخ فریاد زد :
وامصیبتا که جمع ذکور بر جمع نسوان غالب بودندی !!!!!!!!!مریدان که اندر این معنای غامض درمانده بودندی هیچ نگفتندی و شیخ که معنی این نگاه دانست پرسید مگر نه انکه در قسمت آخر همه به عقد نکاح یکدیگر در خواهند آمدندی ؟! اینسان که رفت پس سر مردی بی کلاه خواهد ماندندی !
ملازمان که تازه از تفسیر حدیث شیخ بیرون آمدندی اندکی سکوت نمودندی و سپس بلوایی در جمع افتادندی ! یکی شیخ را دروغ زن خواندندی و عده ای وی را کافر که خداوندگار دو عالم خود از سر تقصیراتشان بگذرد که بعید است بتواند !
شیخ را دیگر تاب حضور در جمع منافقین نبودندی ... پس شهر ترک گفتندی و خود به آب دریا فکندندی و به حلق ماهی شتافتندی !
ولیک چون چند روزی از غیبت شیخ گذشت در قسمت یکی مانده به آخر که با سه شب تاخیر و یک ساعت و چهل و هفت دقیقه پیام بازرگانی پخش شدندندی جمیع مریدان به چشم دیدندی که شیخ حقیقت گفت و همه ی بازیگران جشنی قاطی گرفتندی و آن رند سر بی کلاه نیز با دختری که چند قسمت قبل از امواج دریا نجات داده بودندی وصلت نمود !
لیک چه سود که دیگر شیخ از نظر ها پنهان گشته بودندی ...

 
 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مهر1387ساعت 0:57  توسط س.ع.ب  | 

می کنم آغار با نام خدا // این غزل گویم ز تقدیر از شما

دوستانی جملگی درّ و گهر // با صفا ، جاری ، چونان آب ِنهر

اقتضا باشد ادب را این زمان // تا شروع گردد ز نام بانوان

"دختری شرقی(+)" به صافی چون عسل // فکر او بود این بلاگ و این متل

مریم ِمیم نیست گر وب لاگ نویس // لیک مهمان است و نزد رب عزیز

خوشه ی پروین خجل گردیده است // چونکه "پروین(+)" برده بر تحریر دست

من چه گویم از کمالات "نگین(+)" // گوهر شیراز نه ! کلّ زمین

"نیره نورالهدی(+)" استاد من // همچنیند "نادیا(+)" و "دکورتن(+)"

"کوچه ی باران(+)" چو بگذاری قدم // گوییت دردی نبودست از عدم !!

دیگری پاره نمود از رو "نقاب(+)" // "رکسانا(+)" گوید سخن با آب و تاب

وب لاگ "الهام(+)" زیبا و روان // هست همچون جک جک گنجشگکان

این "قلم(+)" را نیست حاجت بر دوات // "پاره ی آتش(+)" پر از شور و نشاط

"احتراز و اعتراض(+)" ار خوانده ای // اندر آن مفهوم بس در ، مانده ای

"گیج علی(+)" عاقل ترین مردمان // آقا "ساعد(+)" فیلسوف است و جوان

"ابن وقت(+)" گرچه ز عین پنهان بماند // لطف خود را با اس ام اس می رساند

جمله می گردیم "همخاک(+)" ار شویم // همره و با هم به وب لاگش رویم

شکر حق را ! "شیخ(+)" افاضاتش به ماست // "شیخ حق گو(+)" هم نگوید غیر راست

"کاکه تیغون(+)" یاری از دیگر دیار // بی شک استاد است "منوچهر،انتظار(+)"

تو بدان از خنده روده بر شوی // گر به "کارگاه نمد مالی(+)" روی

بر همه دنیا دهند گیر سه پیچ // "داش شلم(+)" این سو از آن سو "سر مولیچ(+)"

کی شوی از خواندن وب لاگ سیر // چون روی "وبخند(+)" یا نزد "سفیر(+)"

این یکی را گر نرفتی تو بمیر ! // "حلقه ی باران(+)" و مشتی رند ِ پیر

"برگ خشک(+)" عاری بود از درد و غم // "چاچول(+)" و "انسان معمولی(+)" رو هم

وب لاگ استاد منظوم ِجمال // وب لاگ جاوید ، "آوای خیال(+)"

دست خط این "پزشک(+)" خوب است عجب ! // "خاک سرخ(+)" بر گیر حتی یک وجب

دست آخر نوبت شخصی است رند // چاکر اویم از اینجا تا به هند

نازنین مردی چو نامش همچو گل // نام او گویم ، بخوان با چشم زل

او "عمولی(+)" است یاور دیرینه ام // بس گران چون گوهر و سیمینه ام

هرکه افتادست ، نامش از قلم // این کهن شیخ را ببخشد از کرم

گشت پایان مثنوی لیکن هنوز // شرم یاران می زند بر سینه سوز

از خدا خواهم برای هر کدام // تا ابد شادی و ایام ِ به کام

********************************

سلام

من این شعر رو وقتی اینجا نبودم گفته بودم ! از وقتی هم اومدم خوب چنتا بیت اضافه کردم و جابجا ولی باز اونی نمیشد که لایق تشکر از دوستای عزیزم باشه ... اما خوب به بهانه ی اومدن عید منتشرش می کنم ... شمام دیگه به بزرگیتون ببخشید اگه کم و کاستی داره .

عید رو هم به همه تبریک می گم .


+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مهر1387ساعت 3:3  توسط س.ع.ب  | 

در احادیث آمده است که از ازل شیخی در ملوک ، سیّار بودندی صاحب کرامات و افاضات که چون خداوندگار آدمی را بیافرید وی را بر نصیحت و پند وی گمارد

من چه کس باشم تو از پروردگار // مسئلت جو تا بگردی رستگار

لیک ، در دنیا ازین دو در گریز // دوستی با دختران و با سیگار

لیک آدم فریب ضعیفه ای خورد و آن کرد که نباید !

و چون آدم به زمین هبوط کردندی شیخ را نیز هبوتیدندی تا به حکم خویش جامه ی عمل بپوشانندی . شیخ خود در بیتی تلمیحی ظریف به بی گناهی خویشتن در هبوط دارندی :

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود // شیشکی دادم و این علت اخراجم بود

پس از همان زمان شیخ بر وعظ و پند آدمی و آدمی زادگان همت گمارد تا سالیان دراز شاید که گرهی از کار خلق کند باز . لیک مردمان که گویی بر دلهاشان مهر بودندی و اکثرشان در خواب تا لنگ ظهر بودندی نصایح وی اندک شمردندی و وی را " شیخ ابوزید چرت گوی" خواندندی !

شیخ را که این بسی سنگین بودندی و این نام چون لکه ی ننگین بودندی زین غافلان بسی دل چرکین بودندی شبی در غار شد و با خدای خود چنین راز نیاز کردندی :

رسیده وقت کوچ و رحلت یار // درخت پند لیکن هست پر بار

نصیحت می کنم تا آخر عمر // چه در دریا چه در خشکی چه در غار !

پس از خداوند خواست تا وی به خوابی عمیق فرو کشندی تا این مردمان کمی طعم بی شیخی چشندی و آنگاه بیدار شوندی که مردمان بیدار نیز ...

پس به خوابی رفتندی 3 ماهه یا شاید 300 ساله که هیچ کس عدد آن نداند و چون برخیزید با خود اندیشید که روزی یا قسمتی از آن در خواب بودندی لیک ندای ذهنش از صدای معده اش کمتر بودندی تا بداند که دعایش مستجاب گشته که شیخ مرد خداست ... پس بر آن شد تا قرصی نان بخرد و صدای معده فرو نشانندی لیک چون از غار بیرون آمدندی دیدندی که از جلوی غار اتوبانی رد شده است و در میان آن دوربرگردانی حفر شده است لیک این بر تعجبش نیافزود که در بلاد کفر رسم بر این است که شهرداران چنین کنند که شاید به ریاست جمهور نایل شوندندی !

و چون پیشتر برفتندی اوضاع دیگرگونه تر یافتندی و گمان بردندی که نکند آن سان شد که برفت ؟! پس از نیت خرید نان منصرف گشتندی و سکه اش در جیب گذاشتندی به صرافی رفتندی به آهستگی در گوش وی نجوا بکردندی که ای رند دانا تنها تو بر قدمت این سکه هستی توانا ...

پس رند نگاهی به سکه انداختندی و بس تعجب بکردندی و گفتندی که ای پیر مرد بدان که تورا گنجیست عظیم .

شیخ پرسید مگر سکه ی من به کدام عصر متعلق است ؟!

رند گفت : عصر شیخ ابوزید چرت گو !!!

**********

سلام

ایندفعه واقعا برگشتم ... این می شه اولین پست پاییز .

تو اولین خونه تکونیه ماهرانه (!!!!) یه دست کاری توی لینکدونی شده قسمت نازنینان که دوستای نازنینی هستند که واقعا گروه بندیشون بی انصافی هست و من مخلص همشونم و از لطفشون مخصوصا تو این سه ماهه غیبتم تشکر می کنم . قسمت دوم هم مخصوص طنز نویس هاست که خوب لینکاشونو جدا نوشتم چون واسه ی من جنبه ی آموزشی داره ( شمام صدای ترق تروق شنیدید ؟! )

عزیزان یه نیگاهی بندازن بی زحمت اگه پیشنهادی هست بگید به دیده ی منت .

راستی

می دونم این چند وقت هر بار اومدم هی تشکر کردم دیگه شورشو در اوردم ولی منتظر یه تشکر نامه ی مخصوص باشید ... که دیگه موضوع رو همین جا تمومش کنیم !

مطلب دوم اینکه از همین الان شروع می کنم خدمت تک تکتون میام ! فکر کردید من نیستم میاید یه نظری می دید و می رید ؟! نونهالان گروه ۲ بیشتر مراقب خودشون باشن !

زیاده عرضی نیست ... مخلصیم


+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 مهر1387ساعت 7:49  توسط س.ع.ب  |