سن و سالت رو به پیری سر نهاد ... زن نمی گیری چرا آخر ؟ گشاد !
فرش پایت که زمین ِسبز بود ... سقف و مامن هم تورا سقف کبود
کی شدی محتاج ِاستیجار و رهن ... کی شدی مغشوش ِ فکرِشغل و شان
خرج آرایشگه و ماشین ، صفر ... شام هم یونجه دهی ، سرویس ِسلف !
میهمانی را همین صحرا دهی ... هانی مون هم دشت ِبالا می روی
خوشگل و خوشتیپ هم هستی عزیز ... حرف نداری ار کمی گردی تمیز
فکر ِخرج ِرخت دامادی نکن ... پالتوات از پوست ، کفشت هم ز ِ سم !
مهر هم کی داده و بگرفته است ؟! ... خود برایت می زنم بالای ، دست ...
گوره خر گوشش کمی جنباند و گفت ... گرچه اینسان که بگفتی هست مفت
من مجرد ماندنم بهتر بوَد ... چون فقط نیمی ز ِنامم "خر" بود
چون که رند از علتش جویا بشد ... گوره خر پرده گشود از راز خود
گشته ام دشت و مرا همسنگ نیست ... گوره خر ها را یکی یک رنگ نیست
>>>>>><<<<<<<

و پسر کرد تفکر لحظاتی - و سپرد بر سخنش جان - که پدر هیچ ندارد خبر از قیمت نان و چه بود قیمت یک جای یه خوابه - که کنی رهن و اجاره - و چه گلواژه بگفتست پدر ، هان ! - و شدست ضایع و باطل - همه مغز و مخ و سر ، هان !
و همکنون گذرد سال درازی - که همان رند پیمبر - که بوَد سرور و مهتر - همه ی خلق جهان را - پسرش بسته همی دست و زبان را - و جدا کرده ز ِ رندان - و ببردست پدر را - به آیشگه اعصاب و روان تا که نجنبانَدَش او ، بهر اراجیف ، زبان را !
اگر لقمان بداند نان گران شد
و مسکن قیمتش همسنگ ِ جان شد
دگر گونه دهد پند و نصیحت
پسر را راه و چاه از آن نشان شد
"بخواب هر جا که گیر آمر ، بخور کوفت"
نه آن پندی که پیش از این بیان شد !!
پ نونز :
1- من هر چی این پست رو کش می دم بازم کوچولو مونده ... لذا پ ن می نویسم دور هم حال کنیم .
2- یه سری خط فاصله گذاشتم که پست رو راحت بخونید اما اگه بازم مشکل دارید وزن نثر این هست :
دیم دام دارارام رام دارارام دام ، دی رام رام !
3- سیگاریا هم نخونن که نفس کم میارن ( تجربه شده )
4- سرکار خانم پور جوادی فرموندند کتابشون تموم شده ... دیر رسیدید !
5- کافه طنز هم اگه نرفتید خوب برید دیگه ...

قدر استاد ار بدانی ، نیک شاگردی کنی
ورنه بی استاد کی معنا دهد شاگردیت ؟
به نظر من طنز یه موهبت الهی هست که باعث می شه کسی بتونه دوستانش رو شاد کنه . من آدم خوش شانسی هستم که باوجود هیچ سابقه ی نویسندی و فقط بهره داشتن از سر سوزنی از این موهبت تو مسیری افتادم که در اون با دوستان خیلی خوب آشنا شدم که نوشته های خیلیاشون حکم مشق استادی واسه من رو داشت .
به قول خودش "زنده باد بلاگفا"
سرکار خانم پور جوادی کسی هست که باید بگم واقعا از صمیم قلب نوشته هاشون دوست داشتنی هستند ... کسی که با وجود کارنامه ای فرهنگی ، خیلی صمیمی ، مثله خیلی از بلاگر های بی نام و نشون (مثله خود خود من) خیلی وقت هست که وب لاگ حقیر من رو مورد لطف قرار می دن . کسی که این تواضع و صمیمیت رو با ترکیبی اعجاز آمیز با متانت و مهربانی همراه کرده و برای فضل و بخشش همه ی این خوبی ها ذره ای دریغ نداره .
من کوچکتر از اونی هستم که بخوام حتی آخرین کتاب ایشون رو تبلیغ کنم ... فکر کنم وب لاگ خود ایشون (+) کفایت کنه واسه نشون دادن مهارتشون و هنرشون .
اگه کسی حسادت نمی کنه باید بگم حضرت استاد یک مجلد از کتابشون با نام "صدای سخن عشق" رو به خط خودشون امضا کردن و واسه ی من فرستادن ... که واقعا نمی دونم اصلا امکانش هست من بتونم چنین لطفی رو جبران کنم ؟!

+ نوشته شده در یکشنبه 12 آبان1387ساعت 23:10  توسط س.ع.ب

بهر باران عالِمی شد در رکوع // لیک تنها بادی آمد از شمال !!!!!
جمله مامومان بگرخیدند ، زان // جملگی در باد شد دستار و شال
رندی آمد مردمان را گفت: هی ! // جملگی کردید زین اعجاز حال ؟!
زود باشد تا ببارند ابر ها... // زین سبب مملو شود از آب چال
هرچه چتر و ژاکت و کفش و کلاه // پس محیا شد بر این آب زلال
لیک چون بگذشت روزی چند از آن // کی شد آثاری از آن آب حلال ؟!
پس مریدان زین سبب عاجز شدند // جمله رفتند نزد آن خوش خط و خال :
"پس چه شد آن وعده ها و آن وعید // پس چه شد آن آیت از سمت شمال ؟"
رند ِعالِم روی خود را زرد کرد // شرم بر وجهش نشانَد خط و خال
گفت باران ابر می خواهد همی // باد لازم بود کآمد از شمال
من نماز باد خواندم روز پیش // بهر باران باز ، می خواهم مجال
پس دوباره جملگی گرد آمدند // رند ِعالِم در نماز و اتصال
چون دوباره رفت یارو در رکوع // باز ، آن باد آمد از سمت شمال
رندی از رندان بخندید و بگفت // این نماز و این جماعت شد زوال
بس که این یارو شکم پر باد بود // چون رکوع آید ، وزاند بی ملال !!!
این نماز و آن نماز روز پیش // جملگی بی اجر گردند و بطال
این بود اعجاز آبگوشت و نبود // این کهن شیخ را نشانی از کمال
روزی ما مردمان نزد خداست // او بود لایق به هر جاه و جلال
دست خود از دامن رندان برید // پس توکل اوست را تنها سزای
***
دست خود از دامن رندان برید // پس توکل بر خدای لایزال
===========================================
===========================================
توجه توجه
.
.
نشریه ی اینترنتی کافه طنز به همت نویسندگان هنرمند و خوشذوقی که اکثرشون رو با وب لاگای زیباشون میشناسیم راه اندازی شده... تا داغه بچسبونید !
در این شماره که شماره ی اول هم هست می خوانید :
سرمقاله نوشته ی خانم سیده معصومه موسوی
دارایی های من سروده ی آقای محمد جاوید
هادی ساعی (کاریکاتور) از آقای محمد کارگر
آزمون تستی نوشته ی آقای سامان فیروزی
حجت الفنا از سید عیسی برقعی ( البته اسم منو اشتباه نوشتن ! از همین اول پیداست وصله ی ناجور کیه ! )
تقسیم عادلانه سروده ی آقای ایمان افتخاری






