شنبه ۱۹/۱۱/۸۷ ایستگاه مترو هفت تیر
عکاس : خودم !
۱- اگه عکس رو ندیدید اینجا رو کلیک کنید
۲- برای کسانی که بتونن حدس بزنن من کجای عکس هستم جوایز نفیسی در نظر گرفته نشده
۳- یکی از دوستای وب لاگی که همه عاشق نوشته هاش هستن مخصوصا من دچار یه مشکلی شده بیاید همه با هم واسشون دعا کنیم که همونجوری بشه که دوست داره
۴- مهران رفیق گرمابه و گلستان ما وبلاگی شده ... دوست داشتید اینجا رو کلیک کنید

کنون رزم آخر ز ِرستم شنو دگر ها شنیدی ، این هم شنو
که چون سه رسید بازی آغاز شد دل مردمان تنگ از این راز شد
همان رزم ، رستم در آن کشته شد جهان غرق ِ ماتم بر آن کشته شد
به یک سمت میدان تهمتن سوار سوی ِدیگر ِرزم گه ، کردگار
بگفتا خدا را که من رستمم شدم نا امید و فراوان غمم
از آن کودکی کشته کردم خودم وزان همسر زور گو و خُلم !!!
وزان خودرو که رفت از دست من چرا خلق کردی مرا جان و تن ؟!
مگر عضوی از تو بخارد همی که خلقم دلیلی ندارد همی
بگفتا خدا چیست تقصیر ِمن نشو اندر این باره درگیر ِ من
بود پاسخ پرسشت پرسنال همین قدر بدان بوده تقصیر زال !!!!
و رستم به سوی پدر تاخت کرد ز کینه دلش پر ز غم بود و سرد
بگفتا پدر را که آن شب چه شد چه ظلمی نمودی مرا هم به خود ؟!
پدر پرده از راز شومش گشود به شرم و حیا گفت :"حواسم نبود"
همان لحظه رستم کشید خنجرش بسوزاند ، زال ، سیمرغ پرش
و رستم که دیدش توانش نبود به سوی برادر بتازید زود
بگفت راز و گفتا که صادق بوَد پدر را همی مرگ لایق بود
شغاد آن زمان این سخن را شنید و شد از حیا رنگ ِرویش سفید
بگفتا ، برادر که آزرم کن کمی روی زرد و کمی شرم کن
برون ریز خشمت به وقت شکار بزن آهوییّ و بیاور نهار
و رستم به دام برادر بشد به چاه افتد و گفت آنگه به خود
که هر راز و سری نباید بگفت همانجا بمرد و به نرمی بخفت
بشتابید
و خبر خیلی خیلی مهم اینه که
شماره ی چهارم کافه طنز منتشر شده در حد انفجار باحال شده

کنون جنگ رستم به اسبش شنو نشد تا سه بازیّ و این هست دو
همی بر خروشید اسب ِچموش تو گویی که فیل است ، نزدش چو موش
در آنگه که رستم ازو راه خواست زمین زد سوارش ، چون ظرف ماست
بدو گفت :"ای تو یل ِسیستان برم من ، همکنون تورا از میان
شنیدم سمندی خریدی به قسط و اسپرت ، کردیش زیبا و best
دوگانه بسوزد شنیدم همی نباشد تو را از رکابش غمی
خیانت بکردی به من با مرام نداری دگر ارزشی تو برام !!
دگر احتیاجی به من نیست ، هان ! نهادی مرا آخر ِ لیست ، هان !!
چه شد آن سمند ِخوش ِ راهوار که خواهی شوی تو به پشتم سوار ؟"
و رستم بدو گفت با آه و سوز ز ِبخت سیاهش چه آمد به روز
که بنزین شده سهم بندی ، عزیز و کمیاب گشتست سوخت تمیز1
دو لیترش شده قیمت جان ِمن و صف های گازش بصافد دهن !
فدای تو که یونجه خواهی فقط خداوند کند باعثش را سقط !
نه آلوده کردی هوارا همی نه دود و بجایش پهن می دهی
فروشم سمند و نخواهم دگر بسوزد از این غصه من را جگر
نخواهم دگر آن سمند ِلگن و با رخش زیبا شوم در چمن
و چون رخش ، این قصه را گوش کرد همه دشمنی را فراموش کرد
و رستم سوارش بشد چون قدیم و لعنت فرستاد بر این رژیم2
1- CNG
2- گویا بعد از جنگ رستم با زنش ، ایشون شرط کرده که رستم باید رژیم بگیره و مانکن بشه ، رستم هم به رژیم غذاییش لعنت فرستاده که ضعیفش کرده و یه اسب بهش زور می گه !
3- من رو تهدید کنید به هک و اینا لج می کنم بد تر می شه ! بذارید خودم هر چند وقت یه بار یه پست سیاسی بذارم و برم !






