روزی به رهی دخترکی بود خفن ..... چون کبک ِ خرامان قدمی روی چمن
صد جور مکمل به رخش مالیده ..... از عزت ِ نفس ، سر به سما ساییده
یک مانتو به تن داشت چه گویم از آن ..... از چهار طرف کوته و تنگ و چسبان
بر روی سرش روسری ای بود ، عجب ..... طولش به گمانم نرسد نیم وجب !
شلوارک برمودایی هم بر پا داشت ..... آنجا که نباید بشود ، پیدا داشت
آهسته به او گفتمش ای یار عزیز ..... ای دختر ِ خوب و پاک و محجوب و تمیز
این چیست به تن کرده ای و نیست لباس ..... آراستگی یه چیز و مد چیز ِ جداس
با عشوه بگفت پاسخم اوبا این حرف ..... "اصلاح نموده ام ز الگو ، مصرف"
***
گر نیت صرفه جویی داری ای زن ..... اصلا نکن این لباس را هم بر تن
طرح شعر فکر دوست عزیز و معلم من جناب بامداد امید هست

نقل است در احادیث که موش و گاو و خری در مجلسی هم صحبت گشتندی .
موش ، اول میهمان خانه شد // گاو بعد از موش هم پیمانه شد
دست ِ آخر خر به حجب و با حیا // وارد آن بزم شاهانه بشد
پس موش اندکی محاسنش به ید الیمین بخاراندندی و چشمان ریزش گشودندی و گفتندی :" سالی که بگذشتندی به افتخار ما و به نام ما بودندی و ما تا توانستیم در امور مسلمین دویدیم و ملتی به جان هم انداخته و خندیدیم !"
سپس جامی لبریز نمود و به سلامتی سال پیش نوشید ...
موشکان چون بر ریاست می رسند // بر مقام و منزلت یا که سیاست می رسند
جز خرابی کی شد از آن ها ثمر ؟! // کی شنیدی جز بد از آن ها خبر ؟!
و چون موش عنان سخن رها نمودندی و دهان از میکروفن جدا نمودندی ، گاو پیش آمدندی در حالی که کلاهی بر سر داشتندی تا شاخ پنهان دارندی و ردایی به پشت تا دم نهان ! و سخن اینسان آغاز نمودندی :" سالی که در پیش است به افتخار و به نام بودندی ، ما نیز جز خور و خواب و نشخوار هیچ نداریم و ندانیم که امور مسلمین به کدام طریقت املا کنیم !"
گاو ها چون بر ریاست می رسند // بر مقام و منزلت یا که سیاست می رسند
جز به خواب و خور ندارند هیچ فکر // بعد از آن نشخوار باشد فکر و ذکر
سپس جامی لبریز نمودندی و به سلامتی سال در پیش نوشیدندی ...
چون گاو نیز خطابه اش به پایان رساندندی هر دو در انتظار بودندی تا خر از سیادت و کیاستش سخنی براند لیک چون وی را به دور از گزافه یافتندی با خود گفتندی :" مسکین خرا ! که هیچ سالی به نامش نبودندی و از ریاست هیچ نداند"
خر که اینسان شنید لب به سخن گشود که :
"موش و بقر و پلنگ و خرگوش و شمار
زین چهار چو بگذری نهنگ آید و مار
انگاه به اسب بر گوشفند است حساب
میمون و مرغ و سگ و خوک آخر کار"1
هر چند نبود نام خر در این بزم !!!
گر من نبُدم کجا رسد سال ِ چهار ؟!
آری ! گر چه چند صباحی سالی به افتخار و به نام شماست تا آنچه در دل دارید خالی نموده لیک هر سال به نام من است که چون ما خران نباشیم چه کس شما را بر تخت نشاند ؟!
1- شعر منتسب به منجمین ترک که هر سال را به نام حیوانی می شناشند

نقل است در احادیث که روزی ضعیفه ای نزد شیخ ابو زید رضی الله عنه رسیدندی و گفتندی :
"من همانم که گلیم بختم ببافتند سیاه ، به آب زمزم و کوثر هم بشتم جواب نداد ! پس تو که عالم سرّی و بانی هر خیری و وارد هر دیری و علاقه داری به "اسلیم شیدی" راهی مقابلم قرار ده باشد که تا آخر عمر دعای خیرم را همراهت سازم ."
شیخ ابو زید در آن حال که سر ز شرم به زیر افکنده بودندی قدری یمین ِ محاسن به یسار خواراندندی و گفتندی :
" دعای خیرت را برای خود نگه دار که گر مستجاب الدعوه بودی سر خود دوا نمودی ! لیک یاد دارم که معلمم از استادش نقل نمود که پدر بزرگش شیخ "الناهی عن النکاح" از مادرش "دائمة المطلّقه بانو" شنیده بود که چون 13 روز از نوروز گذشت یوم الله "ثلاث عشرٌ الی الباب" رسد که چون در آن روز نگون بختی چون تو سبزه ای را گره زند ، در آن حال که این دعا را زیر لب زمزمه کند که ((13 به در سال دگر خونه ی شووهر بچه به بغل)) بختش وا شود و دردش دوا شود و شوهری بهرش پیدا شود !"
پس ضعیفه چنین نمود و به دشتی برفت و هر آنچه رستنی بود گره زد از سبزه و گل و گیاه و درخت و تیر برق و قس علی هذا ! آن سان که سبزینه ای در دشت نبود که گره ای بر قامتش نبینی ...
گره کردم دو خرمن سبزه را کور ..... نمانده سبزه ای سالم به ماهور
دو صد ناله بسی افسوس و هیهات ..... که بختم باز نشد شوهر نشد جور
پس باز به نزد شیخ برفت و دردش بازگو نمود و دوایش باز خواست. پس شیخ نگاهی به به وی انداختندی و گفتندی :" در گره کردن سبزه اصراف ننما که سال ، سال فشار اسلامی و تحمل ملی و صرفه جویی است. پس به جای آن دماغت را عمل کن و گره را به اندازه"
وی رفت و چنین کرد لیک دیگر حتی خواستگاری نداشت که کل جهازش را به خسارت به زارعین داده بودندی !
پس مستاصل شد و چون راهی به جایی نداشت به منزل رفت و در کنار پنجره بنشسته زانو به بغل بگرفته و به هر دم افسوس به هر باز دم آهی کشید ... در همین حال بود که شیخ ابو زید از همان کوچه بگذشت و وی را در آن حال دید و پرسید تو را چه می شود که اینسان داغانی ؟ وی گفت راه حل ها را همه را به جان خریدم لیک پاسخی ندیدم . شیخ به کلام سحرانگیزش گفتندی : پس تو را یک راه بیشتر نمانده است . ضعیفه به چنان شوقی که نزدیک بود از پنجره سقوط کند پرسید : کدام راه مانده که من نکردم؟!
شیخ گفت : وب لاگ نویسی !!!!

سلام و عرض ِ تبریک و ارادت سلامی پر ز ِ شور و از حرارت
دعای خیر ِ من همراه و یارت که باشد سال ِ نو ، پر از سعادت
قبل از عید یه خبرایی در مورد بحرین شنیدم ... شمام شنیدید ؟!
عرب تو ملخ خور بودی چند پیش که پایت کنون از گلیم است بیش
برفت موش و آمد به بازار گاو دگر عذر نخواهد ، زند شاخ و نیش
خبر بعدی مرگ همسر امام بود . البته بعضیا می گن ایشون همون سی اسفند مرحوم شدن اما به دلایلی این خبر دیر تر اعلام شد !!
ته ِ بد شانسی است والله به قرآن از این غم عاصی است والله به قرآن
بمیرد گر کسی در سی ِ اسفند ندارد سالگرد تا چهار سال ، بعد !!!
از اون جالب تر پیام اوباما بود ... خدایی حال کردم باحاش
شنیدم پاچه خواری کرده باراک همان کابوی ِ رنگین روی ِ چالاک
مگه فیروزه هر کی که سیاهه ؟! سیاه بازی نکن ، باشد خطر ناک
امسال هم که خودتون می دونید سال چیه ...
نگه کردم به عمرم از لب ِ جو ! ز شرم و از خجالت رفتم از رو
ببستم با خودم عهدی تو هم نیز نکن مصرف ، بکن اصلاح ، الگو
تقویم گرفتید ؟ یه نگاه با دقت بهش بندازین
بود سالی بسی خوش یمن و زیبا ز عطر عید ، خوش بو گشته هر جا
که از هشتم ز ِ روز و ماه و از سال امام هشتمین (ع) آمد به دنیا
ولی با همه ی این تفاسیر من امسال رو عجیب غریب شروع کردم ... اون از سال تحویل که وسط اتوبان بودم ... از اون طرف تا حالا دو زار عیدی دشت نکردیم ! ااز همه مهمتر موشم خیلی ناراحته
گاو آمد و بوی پشکل آورد چون موش برفت ، مشکل آورد
بد بین شده ام به عید امسال کسی عیدی به نقد و خوشگل آورد ؟!






