آن كِشنده ي بلايا و آن صاحب السجايا و آن كه از دست زن جماعت عاصي است و مي كند حاشا و آن خرنده ي هدايا و آن چوب دو سر طلا و آن كه دو دست تا آرنج فرو رفته در حنا و آن من الازل الي الابد از زشتي ها مبرا و صاحب الاولاد الحسني (جان عمه اش صغري)! آن را كه نام پدر است و صدايش مي كنند بابا!
پسر كو ندارد نشان از پدر *** نشايد كه نامش نهند آدمي
به شادي فراموش گشتي پدر *** به ياد پدر بود در هر غمي
در كتاب «جامع الحكايات في علل المخلوقات» آمده است كه يگانه ايزد جهان عز و جل را پرسيدند من باب عن خلقته...
در پاسخ ندا در رسيد كه من اين كار نكردم كه چون آدمي را انشا نمودم و آدمي به اهميت زندگي اجتماعي پي برد و از انفراد خارج گشت، خود مخلوقي از مريخ بياورد و نامش پدر نهاد و هر خواسته اي نزد وي ببرد!
پدر! هرچه داريم از توست آن *** ستايش تو را نيست قادر زبان
نقل است رندي را كه در زمستان با پيراهني يك لا به بام رفتندي از بهر پاروب برف. پس پدرش او را خواندندي كه يا بنیّ! بيا و جامه اي بر تن كن؛ و چون پسر را لجوج يافت قنداق از نوه اش گشود و در برف نهاد!
و چون رند فرياد بر آورد: «اي پدر چه مي كني؟» پاسخ شنيد: «همان كه تو مي كني!»
قدر پدر نداني تا خود پدر نباشي *** حاشا از اين مشقت تو شلوارت بشا...
"شيخ رستم اولاد كش" را كه از پهلوانان دوره ي خويش بود پرسيدند: «يا شيخ پسر بودن سخت تر آمد يا پدر بودن؟!» پس رستم فرياد بزد: «كه البت پدر بودن كه تا نكاح نكردي پدر نشدي!»
پس بر آن باش تا پدر را سرمه ي چشم كني و با بدخواهش خشم كني و كلاه وي از پشم كني و كلامش بر روي تخم دو چشم كني.
پدر دورت مي گردم *** نخواستي بر مي گردم
با تشکر از "قلم" به خاطر ویرایش خوبش
مطالبی که توی کافه طنز نوشته می شه یه سر و گردن از اینجا بالاتره و علتش همین ویرایش های خوبه. این ژست هم قرار بود اونجا منتشر بشه که نشد .

ناگاه مریدی از نزدیکان شیخ برافروخت و برخاست که ای حرامی ! شیخ مرد خداست و زین القاب مبراست و از بدی ها جداست وزو نیکی ببینی just!
و کار بالا گرفت میان مریدان و رندان که شیخ خود کلام این سان آغاز نمود :
بدو گفتم حسادت را مکن خلق // بسوزاند گناهش غرب تا شرق
ولی خیره ، چنین بنمود ایزد // اگرچه "شیخ" با او بود در فرق
هرچند این شیخ سالخورده ، یگانه ایزد را بسیار نکوهش نمودندی اندر باب خلقت حسادت لیک رب العالمسن چنین نمودندی و ما نیز چون دیگران گاهی بدان دچار !
چون شیخ چنین بگفت جمله حاضران خموش گشتندی تا شیخ آنان را که در دل رشک بر انان داد باز شناسانندی .
"مرا که پایی بر لب گور و پای دیگر داخل گور باشد ، در زندگی تنها بر یک کسان حسادت بردم ... آنان را که دلداری وفادار باشد که در وقت غم در کنارش بیاسایند و به وقت خوشی از او ، شادی بیافزایند و بعد از هر تلاش خستگی از بدن به همنشینی اش بکاهند و ..."
مریدان که زین دلبر و دلدار در عجب بودند شیخ را پرسیدند که این یار خوش صورت و سیرت کیست که هر خوشی در کنارش دو چندان و هم غم و غصه در سایه اش نیست و پنهان ؟!!!
شیخ پاسخ داد که ای کسانی که ایمان آوردید "یعمل به الدخان فی ایه نحو و المکان" که این یار و دلبر سیگار است !
خوشا اندام ِ نازک قامت ِ یار // کمر باریک و رعنا ، همچو سیگار
نگه کردی چو نیک از پای تا سر // نبینی جز شباهت های ِ دلدار
اگر چه جز بدی از او نبینی // ولیکن دوست داری هر دو بسیار
جدایی غیر ممکن بود از ان // همیشه همرهت تا چوبه ی دار






