تو که آخر به دادن روی آری // چرا بی خود کنی خود را معطل ؟!
نکن بی خود به کردن فکر مشغول // به روی خوش بده از روز ِ اول
{ای بابا چرا نخونده فکر بد می کنید ! شیخ مرد خداست و این حرفا ازش بعیده . اما واسه رفع سوتفاهمات باید بگم منظور مهر کردن و سکه دادن هست که مهر و سکه توی این پسا به قرائن مختلف حذف شده}
در خبر است شیخ عیسی ابو زید ، راضیاً من الله و داعیا من العام و قاضیا بالعباد را که فرمود مریدان را :
"کل الداماد ثلاثه ، قسم الاول و قسم الثانی و قسم الثالث !
و خداوند هیچ یک را بر دیگری برتری ندادندی که انّ اکرمکم عند الله و قلیلون من ما متوجهون !
و لا استثناعن فی هاذا القصه که شیخ راست گوید و از دروغ چیزی بر او نماسه..."
تو که داماد گشتی ، بخت یارت // که با قاضی نیافتد کار و بارت
که گر اینسان شود حتی بتادین // نباشد مرهمی بر عضو ِ پارت ! (1)
(1) برخی این شعر را با کلمه ی نشیمن به جای عضو خواندندی که آن صحیح تر است که چون به چهارچوب وزن ، آن کلام ِ سه حرفی که به کاف شروع و به واو و نون ختم شود به کار بری بی ادبی باشد و احادیث فیلتر گردند !
و این حدیث را فصول باشد و هر فصل را اجزا دیگر شمول باشد و هر جزؤ را آیاتی دخول باشد و هر آیت را تفاسیر باشد که چون به تحریر در آوری بار صد شتر است و انظر علی ابل کیف خلقت !
پس ما را بدین عقل ناقص و زبان قاصر چه چیز در باب این حدیث بتوان گفت جز اندکی که منظور شیخ را جز خدا نداند که در فهمیدن خدا هم شک باشد !
و آن قسم الاول آناند که به دادگاهند ، تا حکم صادر شود و سپس برجی یک سکه دهند و قسم دوم آنان که دادگاه را سپری نمودندی و ماهی یک سکه می دهند و قسم السوم را از مایه داران بدان که جمعی سکه را به یکباره دادندی و الباقی را به اقساط ماهی یک بار می دهند !
و هر که را از مریدان و رفیقان و قدیمان و جدیدان و خوشتیپان و بی ریختان و شریفان و زرنگان و فقیران و ثروتمندان ، دیدندی همین وضع باشد .
تو ای داماد ِ خوش باور چه کردی ؟ // خیال ِ باطلت ، هر شب بکردی ؟
بده هر ماه !!! تا عبرت بگیری // تو که در بند ِ احساسات اسیری
***
طلاق حق است ای مردان بدانید // که این حق عاقبت بر سر بیاید
کسی عاقل بود در بین ایشان // که از مهر ِ زن ِ خود ، نیک کاهد
***

شیخ این چنسن پاسخ داد که روزی ملکی نزد ایزد برفت و پرسید خدایا ! از چه رو دختران را خلق کردی ؟
پس خداوند از آن روز دیگر هیچ نگفت و از نظر ها پنهان بماند و روی از کرده پشیمان نمود .
هر کسی را بهر کاری ساختند ... آنچه کار آمد به کار انداختند
لیک دختر بود استثنا بر این ... این یکی را بی جهت پرداختند
در کتاب جامع النصایح آمده است که روزی شیخ ابوزید رضی الله عنه چون نماز به اتمام رساندندی بر منبر برفت تا نصیحتی نماید مریدان را که هنوز کلامی متراوش ننموده بودی که رندی برخاست و گفت بدان حال که نیشش تا بناگوش فراخ بودندی که یا شیخ امروز روز دختر است و خطبه ای در این مقام ایراد کن !
پس شیخ فریاد زد که ای کسانی که ایمان آوردید اصلا همه ی سال به نام نسوان کنید مگر ما بخیلیم ! لیک نیم روزی یا کمتر از آن هم به نام پسران درآرید که در آن از دست جنس مخالف سری آسوده گردانند !
نه آدم ز حوا نصیبی ببرد ... و خاتم به دست زنان زهر خورد
نیابی خلاصی ز دست زنان ... که یک ساعت اینسان بود یک رکورد !
شیخ بل الدین گراهامبلی را پرسیدند این تلفن که خلق نمودی کدام سنگ از جلوی پای مسلمین بردارد ؟ فرمود دختران را
پس ای اهل ایمان به هر چه در توان دارید خود را بیارایی و زیر یوغ نسوان نروید که چون سه روز از سال به نام خود نمودند تا 362 روز دیگر نیز به نام نزنند آرام ننشینند .
از اول بود ، تنها روز ِ مادر ... سپس روز زن آمد ، بد ز بدتر
دگر این آخری نوبره والا !! ... چه صیغه ای بود این روز دختر ؟!
پس ای دختر بدان و آگاه باش که آنچه شیخ گفت نه از حسادت بود بل که از شجاعت بود که شیخ مرد خداست و نگوید جز راست ! اما با اینکه از این روز دل خوشی ندارد لیک آنرا به تو تبریک گوید باشد که ایمان آورید !
اگر چه دلخورم از روز دختر ... ولی تبریک می گویم سراسر
دعای خیر من همراه نسوان ... نصیب او شود یک دونه شوهر






