ناگاه مریدی از نزدیکان شیخ برافروخت و برخاست که ای حرامی ! شیخ مرد خداست و زین القاب مبراست و از بدی ها جداست وزو نیکی ببینی just!
و کار بالا گرفت میان مریدان و رندان که شیخ خود کلام این سان آغاز نمود :
بدو گفتم حسادت را مکن خلق // بسوزاند گناهش غرب تا شرق
ولی خیره ، چنین بنمود ایزد // اگرچه "شیخ" با او بود در فرق
هرچند این شیخ سالخورده ، یگانه ایزد را بسیار نکوهش نمودندی اندر باب خلقت حسادت لیک رب العالمسن چنین نمودندی و ما نیز چون دیگران گاهی بدان دچار !
چون شیخ چنین بگفت جمله حاضران خموش گشتندی تا شیخ آنان را که در دل رشک بر انان داد باز شناسانندی .
"مرا که پایی بر لب گور و پای دیگر داخل گور باشد ، در زندگی تنها بر یک کسان حسادت بردم ... آنان را که دلداری وفادار باشد که در وقت غم در کنارش بیاسایند و به وقت خوشی از او ، شادی بیافزایند و بعد از هر تلاش خستگی از بدن به همنشینی اش بکاهند و ..."
مریدان که زین دلبر و دلدار در عجب بودند شیخ را پرسیدند که این یار خوش صورت و سیرت کیست که هر خوشی در کنارش دو چندان و هم غم و غصه در سایه اش نیست و پنهان ؟!!!
شیخ پاسخ داد که ای کسانی که ایمان آوردید "یعمل به الدخان فی ایه نحو و المکان" که این یار و دلبر سیگار است !
خوشا اندام ِ نازک قامت ِ یار // کمر باریک و رعنا ، همچو سیگار
نگه کردی چو نیک از پای تا سر // نبینی جز شباهت های ِ دلدار
اگر چه جز بدی از او نبینی // ولیکن دوست داری هر دو بسیار
جدایی غیر ممکن بود از ان // همیشه همرهت تا چوبه ی دار






